و من،هرچقدر کدر شده و بد،اما از عمیق ترین نقطه ی قلبم ایمان دارم که بدی ها از من میرسد و خوبی ها از تو.
از آن روز که(بک اسپیس)...به ازایشان خوبی میباری بر سرم.چرا اینقد بی دریغ؟چرا اینقد زیاد به بهایی کم؟و این چرا از عقل ناتوان بسیار قریب است.قریب تر از سایه.میدانی چه میگویم.تو هذیان ها را هم میدانی،و نگفته ها را.و دانستن چه فعل عاجزی ست برای تو.
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
و عشق،همان جاذبه ایست که ترس را،ناامیدی را،اندوه را،خستگی را و هرچیز بازدارنده ی دیگر را بی معنی میکند
و عشق،همان تویی.
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
و قسمت میدهم،به اشک چَشم،به پشیمانی،به شرمندگی،به آه،به اشک چشم،و اشک چشم،و اشک چشم.بیا و ببخش.من برنگشتم،فقط زمین خوردم.و مگر میشود دستی دراز شود و تو یاری ش ندهی ..؟
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
یک چیزهایی هست که جز تو نباید کسی بداند.هیچکس هیچکس
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
این راحله همیشه بدقلق بوده.همیشه دیر و ارام و بعد از کلی دور شدن آمده
اما خوب میداند ادم راه دیگری نیست.
بدقلق است اما ایمان و باورش به بخشش و دستگیریَت تام و تمام است
و مگر میشود بگذاری در دل ایمانی شک رخنه کند؟ما ذلک الظن بک!
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی
احساس لق هم مثل دندان لق است لق است،باید کندش.با این فرق که دندان لق را اگر به حال خودش بگذاری ریشه هاش سست میشوند تا جایی که حتی خودش هم ممکن است بیفتد اما احساس لق را اگر به حال خودش بگذاری ریشه میدواند.ریشه هایی کج و معوج اما سخت،بسیار سخت.یکهو سر میجنبانی و میبینی همه ی تنت را چسبیده اند،آنقدر محکم که قدرت جم خوردن هم نداری.
احساس لق را باید کند.خیلی زود.حتی اگر دردش آنقدر باشد که آرزوی مرگ کنی.
برچسب:
نویسنده: نگار اسماعیلی